نام تو پـژواک عـمـری نعرههای بی امانم بود
نام تو، کامل ترین یک روز عمر بی نشانم بود
من خـودم را مثل موجـی در کـنار سـاحلـت دیدم
آن زمان که خسته از توفان ودریا،جسم وجانم بود
دستهایم را گرفتی،دورخودگرداندی وانگار
گردبادی بودم وهـوهـوی نامت برزبانم بود
با تو یک شب قلوه سنگ وسنگ ریزه جمع میکردم
کودکی و شیـطـنـت بود و صـفای دوسـتانم بود
ناگهان دیدم که نیلوفر شدم،گرد تو پیچیدم
شـانههـای تاهـمیـشه مهربانت،آسـمـانم بود
زمزم یاد تو در چشـمان من سررفت و میدیدم
هـفت دریای جهان،دریک زمان هـمداستانم بود
|
+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 1:49 |